تکامل از خرد به دیوانگی
جان در مقایسه با همگنان خویش است
که تهی دستی خود را در می یابد
این تهی وارگی او را به کنش وا می دارد
و از این رهیافت است که در جهت همبودی
با خواستگاه همگنان خویش سرگردان می شود
جان تهی دست شده ؛
سرگشته و نا امید ؛
دست از رقابت برداشته
و محیط را ترد می کند
تا روانش آسیب نبیند
در اوج تنهایی اگر خود را در یابد؛
گوهری یافته فراتر از همگنان خویش
اگر شه زاده یا شهلا چشمی به اواطمینان دهد که تنها نیست؛
جانش از تهی بودن رهایی یافته
وسر شار از محبت می شود
اگر کلیت اندیشه او از تنهایی رها نشود
ترس آنرا دارد که او را ترک گویند
پس عشقش آلوده به اندیشه تصاحب شده
وخودخواهی جانش را می پوشاند
جان های تحقیر شده در ابتدا به هوای دست یافتن به قدرت
با جان های متعالی همنشین شده
ودر این نشست هاست که جانش از بند حقارت رها می گردد
و روانش متوجه هستی می شود
و در پی حقیقت همچون غریقی که یک نفس را می طلبد
سرگشته از پندارهای پیشین شده
وشک در جانش می نشیند
مدام همنشینانش را عوض کرده
و در طلب مرادی برتر خاصیت یک جستجوگر را می یابد
چنین جانی مدام در خویشتن چنگ می زند
تا پاک بمیرد؛
و در این مردن هاست که کودکی تازه متولد خواهد شد؛
جان تمامیت یافته در برخورد با حقارت احساس تنهایی می کند
درک هستی نیز دردی بر جانش می نشاند عظیم و کشنده ؛
به دنبال همدردی که به او لبخند بزند
دیوانه اش می خوانند
آری او یک دیوانه است
چون نمی تواند دشمن کیش بودن واقعیت را بپذیرد؛
خصمی را نمی شناسد
به همه لبخند می زند ؛
بیش از همه به حقارت محیط و خواسته های آدمی
چون جان های حقیر خواسته های حقیری دارند
روح الله آمدی بهار 82
<< خانه