Friday

داستان تمشک

تمشک را خدا نکاشت تمشک لکه سياه تنهايي بود که توانست هستي را درک کندآنگاه بي ادعا سر بر خاک گذاشت زمين که از کشيدن بارآنهمه مفهوم عاجز بودخواست که براندش اما تمشک دوباره بر بي ادعاييش تاکيد کردو براي کم شدن آن فشار ها از هر دردش شاخه اي ساخت واز هر دغدغه اش تيغي که مبادا هر چرنده اي به اونزديک شود گلهايش آبي بود به اين اميد که دست بر دست آسمان دهداماوقتي نااميد شد ميوه اش دوباره سياه شکاک پرمفهوم حالا به من حق دهيد که تمشک را بر سيب ترجيح دهم که سيب دوردانه آفرينش است وپلشتي زااما تمشک خودساختهء تنهايهء محروم

كنتر