داستان تمشک
تمشک را خدا نکاشت تمشک لکه سياه تنهايي بود که توانست هستي را درک کندآنگاه بي ادعا سر بر خاک گذاشت زمين که از کشيدن بارآنهمه مفهوم عاجز بودخواست که براندش اما تمشک دوباره بر بي ادعاييش تاکيد کردو براي کم شدن آن فشار ها از هر دردش شاخه اي ساخت واز هر دغدغه اش تيغي که مبادا هر چرنده اي به اونزديک شود گلهايش آبي بود به اين اميد که دست بر دست آسمان دهداماوقتي نااميد شد ميوه اش دوباره سياه شکاک پرمفهوم حالا به من حق دهيد که تمشک را بر سيب ترجيح دهم که سيب دوردانه آفرينش است وپلشتي زااما تمشک خودساختهء تنهايهء محروم
<< خانه